|
یه قطره بارون بارونو دوست دارم هنوز چون ...
|
ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طالع خوبت که در ازل ببریده اند بر قد سروت قبای ناز آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز . . . . . . . . میگن شب یلدا بلند ترین شب ساله ، شاید خنده دار باشه اما بچه که بودم همیشه از خودم می پرسیدم چطوری صبح میشه اگه اینقدر که میگن این شب بلنده ، غافل از اینکه همه ی این بلندی فقط برای یک دقیقه است . فقط یک دقیقه .... شاید یک دقیقه توی یک شب یا حتی توی بیست و چهار ساعت مدت زمان طولانی ای که نباشه هیچ . حتی خیلی هم کوتاه باشه ، اما اگه 60 تا یک دقیقه رو کنار هم بزاریم میشه یک ساعت و بیست و چهار تا یک ساعت میشه یک شبانه روز... اینطوری که حساب کنیم میبینیم از یک دقیقه تا یک شبانه روز راهی نیست ... و از یک شبانه روز تا یک ماه ... تا یک سال و حتی تا سالها ... چقدر زود گذشتند همه ی یک دقیقه های عمرم ، همه ی روز ها و شب هایی که فکر میکردم طولانی ترین روز ها و شب های زندگیم هستن. مطمئنم تمام روز های آینده که الان تصور میکنم چقدر دست نیافتنی و دور هستن به همین سرعت می آن و میرن و روزی تبدیل میشن به خاطره ... فقط خاطره ... خاطره ی روز های خوب و روز های بد ... خاطره همه ی نوروز ها و جمع کردن عیدی ... تعطیلات تابستونی ... همه ی ماه رمضون ها و شب های قدر ... همه ی محرم ها و عاشوراها... خاطره ی همه ی شبهای یلدا و خونه پدریزرگ و مادر بزرگ ... خاطره درس و دانشگاه ... خاطره های همه ی شیطنت های نوجوونی ... خاطره ی روز های کودکی ... دبستانمون که روبروی خونمون بود .... یادش بخیر یاد خانم الماسیان ناظم مهربون مدرسمون بخیر همیشه زنگ های تفریح ازش اجازه میگرفتم میومدم خونه تا دفترمو که خونه جا گذاشته بودم بردارم ، خانم اجازه : ببخشید ما دفترریاضیمونو خونه جا گذاشتیم میشه یه دقیقه بریم بیاریم این زنگ ریاضی داریم. اینو که میگفتم چونمو میگرفت و میگفت : ادامه مطلب [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 23:47 ] [ آریا ]
[ ]
باز باران ...
با ترانه ... با گوهر های فراوان میخورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو میپریدم از سر جو دور میگشتم زخانه میشنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های جاودانی اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ، ريخت باران جنگل از باد گريزان چرخ ها می زد چو دريا دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا برق چون شمشير بران پاره می کرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توی اين دريای جوشان جنگل وارونه پيدا بس گوارا بود باران به! چه زيبا بود باران می شنيدم اندر اين گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی " بشنو از من کودک من پيش چشم مرد فردا زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن - هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! " [ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 22:45 ] [ آریا ]
[ ]
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟» ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی» منبع:کیمیای سعادت [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 18:14 ] [ آریا ]
[ ]
انتخاب کردن همیشه سخت بوده و هست
انگار آدم ها آفریده شدند تا فقط انتخاب کنند تا با انتخاب هاشون نشون بدن که چند مرده حلاجند ! از همون روزی که خداوند دنیا رو آفرید ... آدم رو آفرید انتخاب بین خوب و بد / سخت و آسون /زشت و زیبا و... آغاز شد انگار همیشه انتخاب درست سخت تره که اگر این طور نبود آدم ها رو ازبهشت به اون زیبایی چه به این زمین و این همه رنگ و ریا ؟؟! و الحق که بهشت پاداش کسانیه که درست انتخاب میکنند. کاش این صفت فراموشی نبود کاش آدم ها اینقدر زود یادشون نمیرفت که کی بودن و از کجا آمده اند و به کجا قراره برن !!! کاش خدا این صفت انسان بودن و فراموشکار بودن رو روی مخلوقش نمیگذاشت ... کاش ما آدم ها گاهی فرصت میکردیم و نگاهی گذرا به همه ی اون چیز هایی که فراموش کردیم می انداختیم ... به عهدی که با خدا بستیم ... به این که آدم اشتباه کرد و بهشت رو به بهای ناچیز فقط یک وسوسه فروخت ... به همه ی اولوالالباب های خطاب به آدمی که در قرآن آمده ... به همه ی انتخاب هامون و اینکه شاید دیگه فرصتی برای جبران نباشه ! شاید حواسمون رو جمع کنیم ... شاید به خودمون بیاییم ... وای ... وای ... همه قلب هایی که شکستم ... همه ی زندگی هایی که خراب کردم ... همه ی بدی هایی که در حق نزدیک ترین کسانم کردم ... همه ی خوبی هایی که میتونستم بکنم اما نکردم ... وای چقدر انتخاب کردن سخته وقتی که حواسمون جمع باشه که با هر انتخابی که میکنیم ممکنه حقی ناحق بشه ... خاطری رنجیده بشه ... نگاهی خیره به آسمون خیس از اشک بشه ... لبخندی از رو لبی محو بشه و ... اون وقت شاید تو راز و نیازمون با خدا بهش بگیم که حق انتخاب نمی خواییم و ... و کارمون رو به خودش واگذار کنیم .
[ شنبه 23 مهر1390 ] [ 22:44 ] [ آریا ]
[ ]
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسم! تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!! [ یکشنبه 3 مهر1390 ] [ 16:45 ] [ آریا ]
[ ]
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم . مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!! چرا ؟ ؟؟؟؟؟؟؟ [ جمعه 1 مهر1390 ] [ 17:4 ] [ آریا ]
[ ]
روزی از روزها
شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیر تر بیفتم هر چه دورتر و دیرتر بمیرم نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتونسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم همین .
[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 21:20 ] [ آریا ]
[ ]
این متن نوشته ی من نیست و چند روز پیش از طرف یکی از دوستانم به ایمیلم ارسال شد نمی دونم نویسنده اش کیه اما چون به نظرم متن جالبی اومد اینجا میزارم که دوستان دیگرم هم بخونن .
ما معتقدیم که " عصرِ ارتباطات " نام ِ دروغینی بیش نیست . مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه ء خود را " سپیده " می نامند و پسرهای کچل خود را " زلف علی " و سندرمِ داون دارهای خود را " فهیم و فهمیه " می خوانند ، سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را " عصر ِ ارتباطات " می نامند! این عصر ، عصر ِ " تنهایی و در خود فرو رفتن " است ! اینکه در جیب ِ همه ، از سوپور ِ 80 ساله ء محله ء ما تا بچه های 5 ساله ء مهد کودکی یک تلفن ِ همراه است ، دلیلی بر با هم بودن ِ آدم ها نیست . تلفن ِ همراه ، خیانت به بشریت بود! هیچ کس یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی ، به تو زنگ نمی زند و نمی پرسد " حالت خوب است ؟ " ، هیچ کس تو را به نوشیدن ِ قهوه های بی مزه ء کافه عکس و یا خوردن کیک های خوشمزه ء کافه فرانسه و یا حرف زدن در کافه سیاه و سپید با آن مدیر ِ بد اخلاقش دعوت نمی کند! هیچ کس نمی گوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی ِ قزل آلا بخوریم .هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر ِ بهاری دعوت نمی کند. هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمی شود. اما وقتی گرفتاری ، زنگ می زنند " فلان روز وقت داری فلان کار را برای من بکنی؟ " . سهم ِ ما از ارتباطات ،گسترش ِدردسرها و گرفتاریهایمان است . ما خودمان را عرض می کنیم . ما هم مثل ِ همه ء زن ها به " ه دو چشم " سفارش ِ خرید می دهیم. چند روز پیشترها ، صبح که بیدار شدم دیدم تمام ِ پنجره های خانه را باز کرده ! و کارگران ِ محترم ِ خانه ِ دیوار به دیوارمان به امرِ خطیر ِ تخریب ِ منزل جهت برپایی بنایی 10 طبقه مشغول بودند و من از خاکی که در حلقم رفته بود ، بیدار شدم به واقع! آنقدر عصبانی بودم که ترجیح دادم نه من صدای او را بشنوم و نه او صدای من را! پیامکی (!) بلند بالا حاوی مقادیر ِ زیادی مرحمت و محبت و لطف برایش فرستادم! اما جوابش مرا به فکر برد! " بعد از 8 ماه اس ام اس دادی ! اونم این ؟ " و فکر کردم واقعا 8 ماه است که هیچ" دوستت دارم"ی برایش نفرستاده ام. خب لابد 8 ماه است دوستش ندارم! فکر کردم یعنی 8 ماه است که هیچ " زود تر بیا. دلم تنگ شده " ای برایش نفرستاده ام. و دیدم خب لابد دوست نداشته ام زودتر بیاید و خب حتما دلم برایش تنگ نشده است! ما هی هر روز تنها تر شدیم . هی هر روز منزوی تر شدیم. هی هر روز مجازی تر شدیم. ما در دنیای مجاز غرق شدیم ! ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم ، چون هر بار که می خواهیم از خانه بیرون برویم ، چراغ ِ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ " گپ زدن " با آنها برویم و وقتی " گپ " ِ ما تمام می شود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کی بورد حرف زده ایم! این گونه است که نیمه شب می فهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه به فرنگ دارند و ما نمی دانستیم ، ولی می دانیم ِ دختر ِ فلان دوست ِ ندیده، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی " آی لاو یو " می گوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی می کند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم ، اما لباس ِ عروسی ِ همسر برادرمان را ندیده ایم ! [ دوشنبه 7 شهریور1390 ] [ 13:54 ] [ آریا ]
[ ]
گاهی اوقات ما آدما چقدر از آدمیت دور می شیم. اصلا انگار یادمون می ره انسان هستیم یا اینکه طرفمون انسانه! چقدر گاهی انسان بودنمون رو ارزون می فروشیم. از خودم خجالت می کشم وقتی به یاد می آرم که...
خلاصه پاشنه کفش رو عوض کردم و در حالی که کفش رو به دستش می دادم گفتم: میشه پونصد تومن. رنگ از رخسار دختر پرید. با تته پته گفت: ولی قیمت یه پاشنه دویست و پنجاه تومنه، مگه نیست؟! دیگه کفرم داشت بالا می اومد: خب خانم، من پاشنه لنگه به لگنه به چه دردم می خوره؟ و در حالی که لنگه دیگه پاشنه رو به طرفش دراز می کردم، گفتم: بیا، اینهم اون یکی، هر وقت لازم شد خودت استفاده کن. ادامه مطلب [ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 19:11 ] [ آریا ]
[ ]
از نامههاى امام عليه السلام به«عثمان بن حنيف انصارى»فرمانداربصره پس از آن كه به حضرت گزارش داده شد،كه يكى از ثروتمندان بصرهوى را به ميهمانى دعوت كرده و او پذيرفته است. [1] اما بعد!اى پسر حنيف!به من گزارش داده شده كه مردى كه از متمكناناهل«بصره»تو را به خوان ميهمانيش دعوت كرده،و تو به سرعتبه سوىآن شتافتهاى،در حاليكه طعامهاى رنگارنگ،و ظرفهاى بزرگ غذايكىبعد از ديگرى پيش تو قرار داده مىشد.من گمان نمىكردم تو دعوت جمعيتىرا قبول كنى كه نيازمندانشان ممنوع،و ثروتمندانشان دعوت شوند.به آنچهميخورى بنگر(آيا حلال استيا حرام؟). آنگاه آنچه حلال بودنش براى تو مشتبه بود از دهان بينداز و آنچه را يقينبپاكيزگى و حليتش دارى تناول كن! آگاه باش!هر مامومى امام و پيشوائى دارد كه بايد باو اقتدا كند. و از نور دانشش بهره گيرد،بدان امام شما از دنيايش بهمين دو جامه كهنهو از غذاها بدو قرص نان اكتفا كرده است،آگاه باش!شما توانائى آنرانداريد كه چنين باشيد امامرا باورع، تلاش عفت،پاكى و پيمودن راه صحيحيارى دهيد،بخدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقرهاى نيندوختهام،و از غنائمو ثروتهاى آن مالى ذخيره نكردهام و براى اين لباس كهنهام بدلى مهيا نساختهامو از زمين آن حتى يك وجب در اختيار نگرفتهام.و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر وناچيزى بر نگرفتهام.اين دنيا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كهبر شاخه درختبلوطى برويد. آرى از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده تنها فدك [2]دراختيار ما بود كه آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزيدند و گروه ديگرى آنرا سخاوتمندانه رها كردند(و از دست ما خارج گرديد)و بهترين حاكمخدا است. مرا با«فدك»و غير فدك چكار؟در حاليكه جايگاه فرداى هر كس قبراو است كه در تاريكى آن آثارش محو،و اخبارش ناپديد مىشود.قبر حفرهاىاست كه هرچه بر وسعت آن افزوده شود و دستحفر كننده بازتر باشد،سرانجامسنگ و كلوخ آنرا پر مىكند،و جاهاى خالى آنرا خاكهاى انباشته مسدودمينمايد من نفس سركش را با تقوا تمرين ميدهم و رام مىسازم،تا در آن روزبزرك و خوفناك با ايمنى وارد صحنه قيامتشود،در آنجا كه همه مىلغزند اوثابت و بى تزلزل بماند.(فكر نكن من قادر بتحصيل لذتهاى دنيا نيستم،بخدا سوگند) اگر مىخواستم مىتوانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم،و بافتههاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم. اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند،و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم.در حاليكه ممكن است در سرزمين«حجاز»يا«يمامه» كسى باشد كه حتى اميد بدست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگزشكمى سيرخورده باشد،آيا من با شكمى سير بخوابم در حاليكه در اطرافمشكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشند؟و آيا آنچنان باشم كه آن شاعر گفته است«اين درد تو را بس كه شب با شكم سير بخوابى،در حاليكه در اطراف توشكمهائى گرسنه و به پشت چسبيده باشند»! آيا بهمين قناعت كنم كه گفته شود:من امير مؤمنانم؟اما با آناندر سختيهاى روزگار شركت نكنم؟!و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگىنباشم؟من آفريده نشدم كه خوردن خوراكيهاى پاكيزه مرا بخود مشغولدارد،همچون حيوان پروارى كه تمام همش،علف است،و يا همچون حيوان رهاشدهاى كه شغلش چريدن و خوردن و پركردن شكم ميباشد.و از سرنوشتىكه در انتظار او استبى خبر است آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شدهام؟ آيا بايد سررشتهدار ريسمان گمراهى باشم؟و يا در طريق سرگردانىقدم گذارم؟گويا مىبينم گويندهاى از شما مىگويد:«هر گاه اين(دو قرصنان)قوت و خوراك فرزند ابو طالب استبايد هم اكنون نيرويش بسستى گرائيدهباشد و از مبارزات با همتايان و نبرد با شجاعان بازماند». آگاه باشيد!درختان بيابانى چوبشان محكمتر است اما درختان سرسبز كه همواره در كنار آب قرار دارند پوستشان نازكتر(و كم دوامترند)، درختانى كه در بيابان روئيده و جز با آب باران سيراب نمىگردند،آتششانشعله ورتر و پر دوامتر است،و من نسبتبپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همچون روشنى كه ازروشنائى ديگر گرفته شده باشد،و همچون ذراع نسبتببازو هستم(بنابر اينروش او را از دست نميدهم) .بخدا سوگند اگر عرب براى نبرد با من پشتبهپشتيكديگر بدهند من باين نبرد پشت نمىكنم و اگر فرصت دست دهد كهبتوانم آنرا مهار كنم بسرعتبسوى آنان خواهم شتافت.و بزودى تلاشخواهم كرد كه زمين را از اين شخص وارونه!و اين جسم كج انديش(معاويه) پاكسازم،تا سنگ و شن از ميان دانهها خارج شود! [ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 12:52 ] [ آریا ]
[ ]
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش! این وزن آواز من است عشقی که گرم وشدید است زود می سوزد وخاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم ونه ضعف یا گستاخی ات را عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد گویی که برای همه عمر،وقت دارد. مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد من به کم هم قانعم واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد من راضی ام دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری! ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم تا زمانی که زندگی باقی است هرگز تو را فریب نمی دهم چه اکنون وچه بعد ازمرگ همیشه با تو صادق خواهم ماند وامروز در بهار جوانی ام عشقم به تو اطمینان می بخشد مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است عشق پایدار ،لطیف وملایم است ودر طول عمر، ثابت قدم با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن ومن با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد در خشکی یا دریا در هرجا ودر آب وهوا عشق پایدار، ثابت وهمیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است همان گونه که وزن زندگی است. (جبران خلیل جبران )
[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 15:28 ] [ آریا ]
[ ]
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود و یتیمان را پدر میشود و مادر بی برادران را برادر میشود بی همسر ماندگان را همسر میشود عقیمان را فرزند میشود ناامیدان را امید میشود گمگشتگان را راه میشود در تاریکی ماندگان را نور میشود رزمندگان را شمشیر میشود پیران را عصا میشود و محتاجان به عشق را عشق میشود خداوند همه چیز میشود همه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس ... بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار . [ پنجشنبه 13 مرداد1390 ] [ 12:32 ] [ آریا ]
[ ]
جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: -یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ -علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید : یا اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر:جمعیت ایستاده بود پرسید: -علم بهتر است یا ثروت؟ -علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست. - در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، -و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار! هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش مینشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: -یا علی! علم بهتر است یاثروت؟ -حضرتعلی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود. -نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. -حضرت علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند. -با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: -یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمهای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را میپرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازهواردها دوخته میشد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: -یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ -امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آنگاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشدهایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آنوقت در میان مردم رسوا میشود و ما به مقصود خود میرسیم! مردی که آن طرفتر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آنوقت این ما هستیم که رسوای مردم شدهایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفتههای پیامبر را به مردم ثابت کنیم. -در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید، -که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش میماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است. سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمیگفت. همه از پاسخهای امام شگفتزده شده بودند که… -نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: -یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان میشود. گاههای متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را میکشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبهرو چشم دوخت. مردم که فکر نمیکردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: -یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاههای متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضعاند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامیکه آنان مسجد را ترک میکردند، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم. [ سه شنبه 28 تیر1390 ] [ 23:50 ] [ آریا ]
[ ]
یکی از صبحهای سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در
این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان
میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود. چهار دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد. پنج دقیقه بعد: ده دقیقه بعد: پسربچه
سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی
مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور میشد،
به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی
کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و سریع
با آنها بروند چهل و پنج دقیقه بعد: نوازنده
بیتوقف مینواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر
پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲
دلار کاسب شد.
یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد. بله.
هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «جاشوآ بل» است، یکی
از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا. او یکی از بهترین و پیچیدهترین قطعات
موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳٫۵ میلیون دلار میارزید،
نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسرتی داشت که قیمت هر
بلیط ورودیاش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.
داستان واقعی این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست
در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی
داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
نتیجهای که از این داستان گرفته میشود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقیدانهای دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، … پس:
از چند چیز خوب دیگر در زندگیمان غفلت کرده آیم؟؟؟؟ [ شنبه 11 تیر1390 ] [ 14:40 ] [ آریا ]
[ ]
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز
مي خواند. آوازی شنيد که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟ آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.
[ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 22:50 ] [ آریا ]
[ ]
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم. یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. حالا هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید: [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 18:9 ] [ آریا ]
[ ]
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
[ جمعه 16 اردیبهشت1390 ] [ 11:27 ] [ آریا ]
[ ]
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند. دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.
به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند.
براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند.. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند.
بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش.. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ...
همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند. بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه ي خوب ديگر ، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.
[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 21:25 ] [ آریا ]
[ ]
دان هرولد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد. این قطعه کوتاه ولی پرمعنا را بخوانید: البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بیشتر مىرفتم. از كوههاى بیشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بیشترى شنا مىكردم. بستنى بیشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بودهام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مىداشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بیشتر جیم مىشدم. گلولههاى كاغذى بیشترى به معلمهایم پرتاب مىكردم. سگهاى بیشترى به خانه مىآوردم. دیرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابیدم. بیشتر عاشق مىشدم. به ماهیگیرى بیشتر مىرفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مىشدم. به سیرك بیشتر مىرفتم. در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مىگوید: "شادى از خرد عاقلتر است." [ شنبه 27 فروردین1390 ] [ 19:37 ] [ آریا ]
[ ]
" خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین را بعد از آنکه مرده بود، حیات بخشید. در این نشانه
روشنی است برای جمعیتی که گوش شنوا دارند."(سوره نحل/آیه 65)
********************************
پای هفت سین رو به قبله نشستم و یا مقلب القلوب خواندم و امسال هم مثل همه ی سال هایی که گذشت برای آمدنت دعا کردم ... برای زودتر آمدنت آقای مهربان چرا که بی قراری امان ماهی قرمز کوچک تنگ دلم را بریده و آرام ندارد ... کاش این بار که باران میبارد میان نم نم باران که نفس میکشیم عطری از حضورتان مشاممان را تازه کند . ( به امید ظهورت ای صاحب عصر و زمان)
********************************* سال نو رو به همه دوستان خوبم تیریک میگم و امیدوارم امسال برای همه سال رسیدن به آرزوها باشه [ سه شنبه 2 فروردین1390 ] [ 10:29 ] [ آریا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |